جز سكوت و تحمل چه ميتوان كرد..
جز انديشيدن به باران چه ميشود گفت..
در اين حال باراني جز دعا چه ميتوان خواستن..
اينك باران تمام هستي ام را نشانه رفته است.. و من به قطره هاي پي در پي باران
كه بر صورتم مي ريزد مي انديشم ...آذر نزديك است و من سخت دلتنگم..
اما خوشحالم كه وقتي غزل در بازي منچ با من جرزني ميكند من فرصت ميدهم كه او تاس را دوبار بيندازد
و او از اين بابت قهقهه ميزند و صداي خنده هاي بلندش دلم را قرص ميكند....و به بازي با او ادامه ميدهم، بي تفاوت به هر چه كه پيش از اين به آن بيهوده مي انديشيدم. من اينك زندگي را به با خنده هاي غزل به جريان گرفته ام....