تبليغاتX
پرواز ناتمام
من یک خبر......
در اين حال و هوا جز شعر چه ميتوان گفت..

جز سكوت و تحمل چه ميتوان كرد..

جز انديشيدن به باران چه ميشود گفت..

در اين حال باراني جز دعا چه ميتوان خواستن..

اينك باران تمام هستي ام را نشانه رفته است.. و من به قطره هاي پي در پي باران

كه بر صورتم مي ريزد مي انديشم ...آذر نزديك است و من سخت دلتنگم..

اما خوشحالم كه وقتي غزل در بازي منچ با من جرزني ميكند من فرصت ميدهم كه او تاس را دوبار بيندازد

و او از اين بابت قهقهه ميزند و صداي خنده هاي بلندش دلم را قرص ميكند....و به بازي با او ادامه ميدهم، بي تفاوت به هر چه كه پيش از اين به آن بيهوده مي انديشيدم. من اينك زندگي را به با خنده هاي غزل به جريان گرفته ام....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/17ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط زیبا اسماعیلی  | 

جايتان خالي بود، كبريايي ترين سمت بهشت ......حرم امام رضا بوديم با غزل....

شعر گنبد زرد رضا رو تازه ياد گرفته اينقدر ميخوند تا اشك منو درمياورد. من هم سعي كردم ارام

باشم تا چون خدا اين روزها خيلي كمكم ميكنه و داره بعضي كارام همينطوري جور ميشه...

منم فقط اينو از لطف خدا ميبينم ...

بعد از چند روز به وبم سر زدم ديدم دوستي كه نميشناسمش پيام گذاشته و ميخواد جايزه به غزلم بده

تا من ببينم كيه . زياد به مغزم فشار نميارم چون با روش جديد تو زندگيم و از نظر فكري به آرامش دارم ميرسم و دوست ندارم زياد به گذشته فكر كنم.... زندگي برام تو حال و برنامه براي آينده برام خيلي ارزش داره..... هرچند هيچ گاه از ديدن دوستي كه كوچكترين خاطره مشتركي باهاش داشته باشم

حتي تلخ اندوهگين نميشم.....و خيلي خوشحال خواهم بود تا ببينم اين دوست بزرگوار كيه.... و كجا با من همكار بودند.....

من دوستان زيادي داشته و دارم كه بعد از حادثه سي 130 به خصوص چندباري كه تو تلويزيون ظاهر شدم

آمدند و ماندند و خاطرات مشتركمان را وسعت دادند... نمونه اش دو دوستي بود كه تو دوره دبيرستان خيلي با هم صميمي بوديم يكيشون رفت امريكا و ديگري رفت اصفهان هردو را بعد از جدايي سال 70 نديده بودم و الان مدام ارتباط داريم و اين لطف خداست..... دوستي كه از بچگي و نوجواني پيش ادم باشه بودن با او و خاطراتش زيباست...نميدنم اين دوست كيه اما با وجود اينكه نميخوام زياد به مغزم فشار بيارم اما باعث شد يه كم به دوستان دوره دبيرستان و يا اولين روزنامه اي كه توي اون كار ميكردم فكر كنم.....و حتي گمانم به يكي از دوستانم تو دانشكده ادبيات بره... ديگه نميدونم.


پنجره بار است ....بيا تا هوايي بخوريم

چشم مهتاب به اسمان است بيا تا هوايي بخوريم..............................

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط زیبا اسماعیلی  | 

چه شانه ها سنگين كه به جلجتا ميرسند

من از آوار شوم بازگشته ام

و مسيح بر بلندا آدمي را فرياد ميكرد

زمان تكرار ميشود و من به جلجتا ميرسم

واي بر آدمي.................

**جلجتا: محل صليب شدن مسيح

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط زیبا اسماعیلی  |