او فرزند شهيد بود كه دندانپزشكي اش را تمام كرد و راهي كانادا شد.
دختري مومن و پاك كه سرشت و خميرمايه اش از عشق به خدا و دينداري بود...ميرفت تا دروه
تكميلي را بگذراند.
دو روز پيش با هم بوديم و اشكهاي مادرش بدرقه راهش.
او را من به فرودگاه امام بردم ميگفت ميرود و شايد روزي بازگردد
اما نگاه نگران مادر گواهي ميداد او بازنخواهد گشت...
دانشجوي ممتاز دانشگاه تهران كه مدتي را به عنوان پزشك خير در يكي از درمانگاههاي جنوب شهر
مشغول كار بود...
مينا هم رفت مانند دهها انسان شريف ديگر كه شايد وطن را براي هميشه ترك كردند.....
به مينا گفتم هرجا بروي نميتواني قطعه شهداي بهشت زهرا با خود ببري كه پدر تو را از آن قسمت بهشت
نظاره گر است... و شايد نگاههاي نگران مادر گواه اين خواهد بود كه شبهاي جمعه بايد از اين پس
تنها به مزار شهيدش برود و نبود دختر را به پدر گله نه درد دل كند.
به مادر صبور و مهربانش گفتم نگران مباش كه صبح نزديك است......
دل من هم از رفتن مينا گرفت. عموي مينا در شهر ونكوور كانادا دندانپزشك است و به مينا
كمك خواهد كرد تا موفق شود هرچند او دختري بسيار مومن و با پشتكاري بالاست.
سال گذشته هم كه سفري به چند كشور اروپايي داشت هرگز حجاب از خويش نگرفت و من مطمئنم هويت
خود را هيچ گاه تغيير نخواهد داد.
برايش آرزوي موفقيت دارم و دلم براي او و مهرباني هايش تنگ خواهد شد به خصوص از شبهاي
پر رنجي كه با بيماري غزل با هم گذرانديم.
او دومين دوست من از خانواده هاي شهداست كه در حدود يكسال گذشته وطن را ترك كردند.....
او صبور بود و ايمان داشت دعاي خير پدرش از بهشت همواره با اوست......
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است........(سهراب)
******
و مدام دلم دلم مي گيرد. ديشب هم غزل تب شديدي داشت و تا صبح نخوابيد و امكان اينكه
اور ا به دكتر ببرم نبود.
از تب داشت مي سوخت، جمله اي گفت وجودم را آتش زد و بر تداوم اشكهايم افزود.
شانه هايم خسته از تكرار .................
قرار بود امروز صبح به مجلس بروم و در جلسه راي اعتماد حاصر باشم اما بيخوابي ديشب باعث
شد نتوانم بروم. هرچند ديگر مانند گذشته چندان حوصله اي به اين جور كار كردن ندارم چون سبك كارم را
تغيير دادم و از روزمرگي و تكرار چندان خوشايند در كار خبر نيستم و تقريبا در 15 سال
گذشته اولين باريست كه در راي اعتماد به مجلس نمي روم البته شايد بتوانم سه شنبه فرصت كنم بروم.
*********
تا اذان ظهر در خانه بودم تا حال غزل بهتر شود، بعد نماز خواندم سر نماز چنان بغضي وجودم را فراگرفت
كه نتوانستم خودم را كنترل كنم و بسيار اشك ريختم. غزل امد بالاي سرم و گفت مامان چرا گريه
ميكني؟ پرستارش بلافاصله گفت : هيچ دلش گرفته . بعد هم كه من رفتم آماده بشوم و به روزنامه بيايم گفت
وقتي گريه مي كني تمام غم عالم در دل اين بچه جمع ميشه. تو رو خدا اين كار رو نكن....
صورتم را شستم و دوباره وضو گرفت و امدم بيرون. توي را ترافيك بود و باز هم آرام آرام اشك ريختم و به ياد
آنكه كاش ابراهيم بود ناز دختري را تب داشت و سراغ بابا را مي گرفت مي كشيد و شايد شانه هايم زخم
كمتري بر ميداشت.....
دلم مي سوزد وقتي به سازمان يا بنياد مراجعه مي كنم هيچ كس نه ما را مي فهمد و نه پاسخگوست...
و بيشتر دلم براي ارمانهايي كه برايشان ايثار كرديم ميسوزد كه چگونه پايمال مي شوند......
من تاكنون كمتر لب به شكايت باز كرده ام و معتقدم هركس براي فرزندان و همسران شهدا كاري كند
و با اعتقاد باشد حتما خدا اجرشان را محفوظ خواهد داشت......اما دريغ كه عده اي در اين باب وظيفه دارند
و اين اجر را از خود دور ميدارند...
خدايا تو خود گره از كار همه بگشاي و مرهم زخم هايشان باش.....