به بهانه دلتنگی های غزل سرودم
چرا امشب غزل در قالب مضمون نمی گنجد
عجب وین چرخ عشق در گردون نمی گنجد
سکوت دیوار است پیرامون من امشب
چرا امشب غزل در دامن مجنون نمی گنجد
و دیدم چشم او به دریا می خورد پیوند
چرا امشب غزل در قالب مضمون نمی گنجد
من هم نمی دانم هیچ.........
اما هیچ کس یارای این که دریابد چه دردی است که با رنج های دخترکی کوچک که پدر را برای جاودانگی سرزمینش از دست داده کنار آمدن یعنی چه را ندارد.
دیشب به خاطر نگارش یک گزارش ویژه تا نزدیک صبح بیدار بودم و او آرام خوابیده بود صبح خواب ماندم ومن مجبور شدم دیر سر کار بیایم و خوشبختانه توانستم صبحانه را با او بخورم اما نمی دانم چرا یکباره دلم گرفت و جمله ای که هرگز پیش غزل به زبان نیاورده بودم را گفتم. گفتم دلم برای بابام تنگ شده، او واکنش بسیار سریعی به سرعت نور نشان داد و گفت: "من هم دلم برای بابام تنگ شده اما تحمل می کنم" این جمله لرزه ای بر تن من انداخت و بغضم گرفت و پرستار غزل با دیدن من از سر میز بلند شد و رفت .... او بلند بلند گریه کرد غزل را بغل کردم گفت مگه من چی گفتم که اوداره گریه می کنه؟ !!!
به هیچ نگفتم و آمدم. آماده شدم که سرکار بروم دم در مرا اینقدر بوسید و گفت مامان خوبم دوستت دارم دعا می کنم درد دستت زودتر خوب بشه و زیاد خبر بنویسی .....
بعد رفت و در را بست.
در راه آتشی وجودم را گرفته بود که خدا می داند به زور خودم را به سر کوچه رساندم و سوار تاکسی شدم و به اداره آمدم .اما این احساس که در اندام کوچک او دنیای بزرگ و دلی بزرگ قرار دارد مرا آرام کرد و به راهم ادامه دادم .
غزل یادگار روزهایی است که در دامنه وسیع خودآگاهی با ابراهیم ( ناصر) زندگی می کردم و هنوز هم باور دارم او هست، خدا هست و باید ادامه داد
غزل راه می رود و هر روز از من قصه بچگی هایش را می پرسد و به وسایل اطرافش هم واکنش دارد و می پرسد که اگر یادگار پدر است آن را خوب مراقبت می کند. او نیز کم کم دارد بزرگ می شود.