چند روز پيش به ملاقات يكي از بزرگان كشوررفتم.
زمان زيادي براي درخواست ملاقاتم طي نشد حدود 2 ماه گذشت و سرانجام اين ديدار از طريق يكي
از معاونان ايشان هماهنگ شد.
با وجود اينكه از نظر سياسي در بسياري از موارد با ايشان اختلاف ديدگاه دارم اما بسياري از
سوالاتم را به جواب رساندم.
رفته بودم گله منديهايم را مطرح كنم اما فضا به گونه اي ديگر بود و با وجود انتقاداتي كه به
ايشان داشتم بسيار متواضعانه و با روح بلندي كه در او ديدم به نظرم آمد نبايد ديگر ادامه دهم.
درباره دخترم غزل سوال كرد و از ويژگي هاي همسر شهيدم پرسيد و سپس از فضيلت شهادت
و جايگاه بلند آن در اعتقادات ديني ما گفت و اينكه همواره ارزو داشت در كنار يكي از مخلص ترين
دوستانش در جنگ به نام محمدعلي ازيكي از روستاهاي دورافتاده غرب كشور شهيد شود.
محمدعلي در يكي از عملياتها در جنوب كشوركه گلوله دشمن به پيشاني اش اصابت كرده و شهيد ميشود،او به سختي محمدعلي را به پشت خاكريز مي كشاند و........با حسرتي تمام از او مي گويد و ياد مي كند و با انگشتش گوشه چشمش را پاك ميكند.
از اينكه پيش من در آن مقام و منصب گريه كند ابايي ندارد با بغض او من نيز دلم ميگيرد و با همان سادگي از" ابراهيم" برايش تعريف كردم.
او شهادت را انقدر زيبا تعريف ميكند كه دوست داشتم ادامه دهد اما زنگ تلفن سخن را قطع ميكند به صفحه گوشي تلفن نگاه ميكند مي گويد بايد جواب بدهم.
روح بلند او مرا مجذوب كرد چون هر انتقاد منصفي را به راحتي مي پذيرفت و تاييد مي كرد......
اجازه خواستم محتواي ديدارم را منتشر كنم اما او مانع شد و گفت كه نمي خواهد كه چيزي درباره ملاقات گفته شود.
سادگي را در او از نزديك ديدم .......
+
نوشته شده در جمعه
1387/05/04ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط زیبا اسماعیلی
|