تبليغاتX
پرواز ناتمام
گاه می شود و گاه نمی شود

 

انتظار  انتظار است گاهی به سر می اید و گاهی باید همچنان منتظر بود

تنها آفتاب است که بیدریغ هر روز صبح می تابد

و ما هر شب برآمدن خورشید را به انتظار  مانده ایم.......

 

 

 

+ نوشته شده توسط زیبا اسماعیلی در چهارشنبه 1390/10/28 و ساعت 10:57 قبل از ظهر |


***

چه ارزان است طلا وقتي بستني مي شود اينجا

آن وقت مي توان خاك را منت داشت

آدم از او ساخته اند.....

********

ديروز عصر با  غزل خيابان شريعتي را پياده  گز كرديم و رفتيم كتابفروشي

 

عشق خريد كتاب دارد و حسابي باانكه گفته بودم يكي دو جلد فقط بخرد كتاب برداشت

 

ميگفت براي دوستش هم ميخواهد ببرد

 

بهانه اش اين بود انجا كتاب فارسي براي بچه ها نيست و او ميخواهد سوغاتي ببرد....

 

بهانه كم نداشت ....شب كه امديم خانه حسابي گيجم كرد كه برايم كتاب بخوان داستان نيكولا را برايش

خواندم

 

چند بيتي هم از مثنوي ....با ذوق گوش ميداد اما لحظه اي بعد آرام آرام  صداي نفس هايش رامي شنيدم كه خوابيده بود.....

 

تادير وقت بيدار ماندم / دست نوشته اي را تنظيم ميكردم تا براي چاپ آماده اش كنم

 

بيدرنگ حال و هواي شعر به سراغم آمد و تا نيمي از شب طول كشيد...

 

 

صفحه شطرنج ات ترك برداشت

 

آن را گذاشتم دم در

 

چاي بياورم يا كتاب ؟

چيزي براي تماشا نيست

 

چه بي بهانه شده اي امشب.....

 

 

با افتاب صميمي تر مي شوم اگر تو بيايي

هيزم  تر را آتش نمي زنند.......

+ نوشته شده توسط زیبا اسماعیلی در چهارشنبه 1390/06/23 و ساعت 10:40 قبل از ظهر |

 

روشن تر از خاموشی،چراغی ندیدم، و سخنی،به از بی سخنی،نشنیدم. ساکن سرای سکوت شدم، و

صدرۀ صابری در پوشیدم. مرغی گشتم؛ چشم او،از یگانگی پر او،از همیشگی، در هوای بی

چگونگی،می پریدم. کاسه ای بیاشامیدم که هرگز،تا ابد، از تشنگی او سیراب نشدم..

+ نوشته شده توسط زیبا اسماعیلی در دوشنبه 1390/06/21 و ساعت 9:35 قبل از ظهر |
اين روزها و هفته هايي كه گذشت بر من؛ هرچه بود گذشت و به قول شاعر ؛ " اين نيز بگذرد"


اما گاهي از كسي يا كساني انتظار نداري ولي چه مي توان انجام داد جز صبوري به خواست و اراده او


من ميدانم اتفاقاتي كه در اين چندماه برما گذشت جز خواست خدا نبوده اما از آن جهت دردمندم كه

خدايا هيچ كس را و مرا و ما را گرفتار دروغ و دو رنگي نكن تا آنچه مي گوييم و آنچه عمل ميكنيم يكي باشد.


خدايا همه چيز در اختيار و اراده توست اما نگذار بنده اي دل بنده ديگر را بشكند كه ميدانم صداي شكست دل

عرش تو را به لرزه در مي آورد..........

من ايمان دارم و مكروا و مكروالله و الله خير الماكرين

مكر و نيرنگ نوزريد كه خدا بهترين مكر كنندگان است


و يقينم بيشتر شد كه حاسبوا قبل ان تحاسبوا

به حساب خود رسيدگي كنيد قبل از انكه به حساب شما رسيدگي كنند...........



+ نوشته شده توسط زیبا اسماعیلی در سه شنبه 1390/06/15 و ساعت 3:9 بعد از ظهر |

من طربم طرب منم زهره زند نوای من 

عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شود 

ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد 

من سر خود گرفته ام من ز وجود رفته ام 

آه که روز دیر شد آهوی لطف شیر شد 

یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل 

تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند 

باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل 

 

 

ساقی جان خوبرو باده دهد سبو سبو 

بهر خدای ساقیا آن قدح شگرف را 

گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش 

پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد 

ساقی آدمی کشم گر بکشد مرا خوشم 

باده تویی سبو منم آب تویی و جو منم 

از کف خویش جسته ام در تک خم نشسته ام 

شمس حقی که نور او از تبریز تیغ زد 

   عشق میان عاشقان شیوه کند برای من 

فاش کند چو بی دلان بر همگان هوای من 

چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای من 

ذره به ذره می زند دبدبه فنای من 

دلبر و یار سیر شد از سخن و دعای من 

تلخ و خمار می طپم تا به صبوح وای من 

باز چو سرو تر شود پشت خم دوتای من 

نای عراق با دهل شرح دهد ثنای من 

تا سر و پای گم کند زاهد مرتضای من 

بر کف پیر من بنه از جهت رضای من 

بال و پری گشادمش از صفت صفای من 

نیست در آن صفت که او گوید نکته های من 

راح بود عطای او روح بود سخای من 

مست میان کو منم ساقی من سقای من 

تا همگی خدا بود حاکم و کدخدای من 

غرقه نور او شد این شعشعه ضیای من 

+ نوشته شده توسط زیبا اسماعیلی در یکشنبه 1390/06/13 و ساعت 11:25 قبل از ظهر |


خدايا از اينكه همواره به صبر مورد امتحانم قرار ميدهي ترا سپاسگزارم


خدايا از اينكه ناله هاي دل شكسته ام را مي شنوي و بي پاسخ نميگذاري سپاسگزارم


خدايا از اينكه مظلوميت غزل را مي بيني و رنج هايم را تسكين مي دهي سپاسگزارم

خدايا همه امورم را به تو واگذار مي كنم و شهيدم را ناظر و آگاه بر كارهايم ميگيرم

و از تو طلب خير و رحمت مي كنم از اين سان آرامم و جان و تن به حكمت تو مي سپارم

خدايا اكنون بيش از هر زمان سپاسگزارم و تو از قصورم درگذر اي رحيم و بخشنده.....

+ نوشته شده توسط زیبا اسماعیلی در یکشنبه 1390/06/06 و ساعت 1:3 بعد از ظهر |

اگر درخت تو باشي  تر شدن بد نيست

 دراين غزل به تو نزديك تر شدن بد نيست

 

 

ديري است دلم سرشار گفتن ها و رستن هاست ...ديري است  حرفهاي دلم آتش گرفته اند و مرا ياراي گفتن نيست .......

 

و همچون بارامانتي به دنبال چاهي و پناهي براي گفتن مي گردد...ديري است پنجره هاي دلم آشوب را به

 

تماشا نشسته اند ، ديري است لبخند  را از كبوتران چاهي دنبال مي كنم..

 

 

اينك ديرگاه  تيره عبوركرد و من به روشناي آفتاب رسيدم ...سرزميني داغ را پشت سر گذاشتم و در سايه بلند

 

ايمان دلم  با آفتاب قهر نبود...باورهايم جان داشتند و ريشه در اعماق وجودم....غزل نيز در اين گذرگاه

 

لحظه اي ترك نشد و كنار هم با هم بودن را در تجربه اي شيرين به تماشا نشستيم ....بي انكه دم برآريم و نالان

 

ازنامردي نامردمان سخن بگوييم ....

 

غزل باسرافرازي از كلاس اول عبور كرد و اينك دركلاس زبان دررديف شاگردان ممتاز زبان تمرين

 

مي كند تا بداند دنيا فقط  اينجا كه ما هستيم نيست .... و دنيا فقط آنچه ما ميدانيم نيست ...دنيا فقط آنچه ما

 

ميخواهيم نيست ...دنيا فقط آنچه مي بينيم و فكر ميكنيم نيست ...او ميخواهد مصداق يستمعون القول و يتبعون

 

احسنه باشد همانطور كه پدرشهيدش آنگونه رفت كه آنگونه انديشيد و آنگونه زندگي كرد كه ميخواست و در

 

قالبهاي خشك و تنگ نظري جايي نداشت ..در اوج آزادمردي و آزادانديشي چنان زيست كه شهادت را برگزيد

 

و غزل اينك دريافته مفهوم شهادت يعني  آزاده زيستن....باوردارد با همه كودكي هايش كه با افتخار به دوست

 

همسن خويش  كه ازكاناد مهمان مادربزرگ در تهران است در بازي استخر بگويد من افتخار ميكنم پدرم شهيد

 

شده .....

غزل با تمام وجود باور دارد  ايمان يعني احترام به ديگران با هر اعتقاد و رنگ و نژاد و زيبايي و زشتي ...

 

 او دردنياي كودكي اش با همه پيرامونش سر آشتي دارد و از قهر بيزار است ...او دردنياي كودكي اش وقتي

 

تصوير فرزند شهيد علي نژاد را مي بيند مي گويد من هم  همسن او بودم بابام شهيد شد و گمان مي كند چون

 

مادرش خبرنگاراست همه را ميشناسد و از مادر مي خواهد ترتيب ملاقاتش با فرزند شهيد را فراهم كند.

 

غزل با همه كودكي اش انتظار ماه رمضان را دارد تا در مهماني افطار فرزندان شهداي سي 130 كه هر سال

 

در خانه ما برگزار مي شود ميتواند با فرزندان شهدا بازي كند و به اصطلاح خودش خانه را خراب كنند جيغ

 

بزنند حتي اگر خانم اولنگ همسايه پيرزن ما سرش درد بگيرد اما وقتي همو بفهمد مهماني بچه هاي شهداست

به خاطر اعتراضش عذر بخواهد.

 

غزل ميداند در اين مهماني هيچ كس به هيچ كس فخر نمي فروشد و او ميداند 15 فرزند شهيد همسن اش همه

 

يكرنگ اند زيرا پدرانشان روزي خوارسفره حضرت  دوست اند و نظاره گر فرزندان و اعمال ما.....

 

غزل دريافته با هم بودن يعني شروين فرزند شهيد شادروح كه از مكه آمد به بگويد حاجي شدي در كودكي و

 

 مبارك باشد اين حاجي شدن بر تو ..........

 

*******************

دنيايي دارد اين غزل.....

و اينك من به اين خنده ها خوشم و ايمان دارم صبح يقين و حقيقت هر روز گرمتر از ديروز مي تابد...........

+ نوشته شده توسط زیبا اسماعیلی در یکشنبه 1390/05/09 و ساعت 12:59 بعد از ظهر |
گاهي سكوت حضورش را با وجود تو معنا ميكند و تو خود نميداني

گاهي سكوت خود نشانه اي است براي فهميدن، گاه براي آنچه كه ميبيني ، مي شنوي و گاهي

 بالاتر براي آنچه كه با تمام وجود حس ميكني ..

سكوت همدم ديرينه اي است كه فقط با تو سخن مي گويد......

 

 

اين را هم نوشتم براي دوست بزرگواري گه توصيه اش نوشتن  بود و به روز نگه داشتن اين وبلاگ

البته دوست دارم اما اگر روزمرگي و اتفاق هاي پيش بيني نشده اي در نيفتد كه مجبورشوم يابه خاطرش سكوت كنم و يا وقتم را صرف ان.....

 

 

شب انگشت جوهري اش را برديوار كشيد

من بر زمين نشستم

آقتاب از سرانگشتانم طلوع كرد

و اين پاداش

براي لهجه بغض بي بارانم بود...

 

من صبورانه اين غزل را تاصبح به تماشا نشستم

 باران شاهد من است.........

+ نوشته شده توسط زیبا اسماعیلی در شنبه 1390/02/24 و ساعت 1:32 بعد از ظهر |
چند وقتي دلم آهنگ نوشتن نداشت

دوست داشتم از ميان بر زمان عبور كنم اما نشد....

فرصتي پيش امدبه سرزمين كانگورو سفر كنم  و تقريبا يك ماهي را همراه با غزل در ان ديار سير كردم

هرجا را كه بگردي خوب است به خصوص به توصيه خداوند در قران كه "در زمين سير كنيد". براي كسب معرفت

و آگاهي زيرا اصل خلقت انسان معرفت و آگاهي است...

استراليا سرزميني است كه از همه اقوام و ملل در ان زندگي مي كنند و محور همه چيز بر پايه احترام و

ادب متقابل و قانون تعريف شده است با هر دين و اعتقادي كه باشي و از هر قوم و مليتي......

انجا هم مدينه فاضله نيست اما دست كم تحمل و ظرفيت داشتن تحمل يكديگر و اموزش براي پذيرش

اصل انسان را ميتواني در اين جامعه نسبت به ديگر جاها كمي رنگ دارتر ببيني..........


به هر روي سفر ما نيز گذشت و كوله باري از تجربه و خاطره را در كتابچه زندگيمان به جاگذاشت

مشروح اين سفرنامه را به زودي در جام جم منتشر خواهم كرد......


من بهار را با همه رنگهايش باور دارم ............

+ نوشته شده توسط زیبا اسماعیلی در شنبه 1390/02/10 و ساعت 11:49 قبل از ظهر |

چه دنياي عجيبي است ..........

باور هر چيز دشوارتر ازديروز

انسان امروز درعصر معاصر غم انگيز ترين دوره تاريخ زندگي بشر رو

طي ميكنه......

و من باور ندارم كه ديگر عموي نازنينم كه از جان دوست تر داشتمش در ميان ما نيست

 چه دنياي غريبي...

عاشوراي امسال هرچه گفتد جلوي حرارت نرو گفت حرارت پختن غذاي امام حسين

مرا دردي نسيت

درد من بي معرفت بودن نسبت به مرام امام است و بس...

خدايا به ما معرفت و درك مكتب حسين كه آزاده و بي تملق زيست و رفت را عطاكن.

+ نوشته شده توسط زیبا اسماعیلی در شنبه 1389/10/11 و ساعت 11:4 قبل از ظهر |